Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 17434
تاریخ انتشار : 11 آبان 1391 16:44
تعداد بازدید : 1224

با غدیر تا علی

استاد رضا بابایی در یاداشت " با غدیر تا علی، غدیر, در کجای سرزمینِ ایمان ایستاده است؟ " به واکاوی غدیر و تکامل وحی در غدیر پرداخته است که در نوع خود قابل توجه است

استاد رضا بابایی در یاداشت " با غدیر تا علی، غدیر, در کجای سرزمینِ ایمان ایستاده است؟ " به واکاوی غدیر و تکامل وحی در غدیر پرداخته است که در نوع خود قابل توجه است.

میانه راه حج; اقلیمی میان دو شهر: سرزمین خدا و شهر پیغمبر. یک دست بر گردن مدینه داشت و یک دست در دست مکه. هرگاه غباری میان آن دو برمی خاست, باران می شد و گرد می نشاند; سواره می شد و گرگِ نفاق را از دشت لاله ها می راند.

کاروان های مکه را آب می نوشاند و راهیان مدینه را حرز می خواند; فرستاده را پشت بود و خدای او را شمشیر; این را خانه زاد و آن را داماد.

غدیر نه آغاز بود و نه انجام; اما هر انجامی را آغاز است و هر آغازی را سرانجام. اگر فضیلتی هست, سر در خم او دارد, و اگر درختی را دیدی که سترون نیست, آب از شرفِ او خورده است.

عمری است که هر سال, غدیر را جشن می گیریم. شادی های او را پای می کوبیم و دست می افشانیم. از ما که جز غم, میراث نمی گذاریم, این شادترین مرده ریگ برای آیندگان است. ما بازماندگان نسلی هستیم که از حج, جز خبری از بقیع و پیامی از غدیر نمی آوردند. شگفتا که از آنان صفا را می پرسیدیم, سعی غدیر را می گفتند; از کعبه خبر می خواستیم, محلّه بنی هاشم را نشانی می دادند; زمزم را پرس وجو می کردیم, نسیم فرات را تغزّل می کردند; چاوش می خواندیم, نوحه سر می دادند; ریگ های مشعر و منا را سوغات می خواستیم, غبار بیت الاحزان را در کام ما می ریختند. از حج که باز می گشتند, حاجی نمی شدند, غدیری بودند.

مرگتان باد ای آنان که تحفه او را نشناختید و با خونی های او نرد عشق باختید.

بس خیر و فضیلت که تن به خاک او می سایند, و برخورداری خود را از آن روح آراسته شادمانی می کنند. و بس اوج و بلندی که آستانِ او را می بویند و بر هرچه همت و شکوهمندی است, ناز می فروشند.

غدیر, فاصله راهی است که آدم تا بهشتِ تسلیم پیمود, و ابراهیم تا گلستان یقین, و نوح تا جودیِ امن, و موسی تا زمینِ موعود, و عیسی تا آسمان چهارم و محمد تا بیت معمور. پایانه کاروانی است که از میان آب نیل و آتش نمرود گذشته است, و سالار آن بر عصای موسی تکیه کرده است و داود نغمه خوان شتران او است.

این جا غدیر است; آن سو سقیفه, و آن سوتر منبر بوزینگانِ شام.

انذارِ عشیره در غدیر هم تنها ماند; آن جا خندیدند و این جا مبارکباد گفتند, و اینک همان مسند را نشسته اند و دعوی سرمستی از خم غدیر دارند. نیز فردا نعره خواهند زد که تاریخ را ما خندق زدیم, خیبر را ما کندیم و اُسامه را تا دروازه های مدینه بدرقه کردیم و بازگشتیم تا غدیر را مغلوب احتجاجات سقیفه کنیم. پس حجله اقبال را خفتیم و بدر و حنین را گفتیم که سر خود گیرند و گوشه خود را نشینند.

غدیر, شناسنامه مردی است که راه های آسمان را می دانست و چاه های مدینه را می شناخت. خانه او دری به بیت الاحزان داشت; فرزندانش در بقیع بالیدند و همان جا سر بر تیره خاک گذاشتند; کوفه را به نام خود آراست, اما یاد او در نجف آرمید. زخم سقیفه را تا جمل مدارا کرد; در صفین ناله برداشت و در نهروان, جای آن زخم را از دل به فرق سر بُرد.

غدیر غمنامه وحی است; رویارویی لطف با قهر: از آسمان لطف می بارید و زمینیان قهر می پراکندند. آن جا شَرَری کمر شعله بست, اما بس انگشتِ خیانت که بر او فرود آمد و روزی چند, غدیر خموشانه گریست. گریست و گریست تا آن که عاشورا سر برآورد و به تسلیت او آمد.

غدیر, تفسیر بدر و احد, و شأن نزول صفین و نهروان است. بدر, عدالت می خواست, احد شجاعت را آرزو می کرد, خیبر تماشای صداقت را تقاضا داشت, و غدیر آمینِ آن همه دعا و ثنا بود. اما آنان که عدالت را و صداقت را و کرامت و نجابت را, اجابت نمی خواستند, به یک تیر چند نشانه را رفتند, و غدیر را همان جا که زاد, از پای درآوردند.

اما اینک از پس قرن ها رنج و بلا, این غدیریان اند که سر بر آورده اند و در آینه مه فام خویش, نام علی را چنان می درخشانند که کابوسِ خاموشی بدان راه ندارد. غدیریان اینک ولایت او را می گسترانند, آن چنان که ماهیانْ آب را دعا می گویند; عشق به عدالت و آزادی را از نو برمی انگیزانند, آن چنان که آتش گرما می پراکند.

غدیر, شایسته هر حمد و ثنا است که وحی از او پیراست و محمد بدو آراست و اسلام از او برخاست.

بی غدیر, اسلام به چیزی بیش از صلح حدیبیه نمی رسید; فتح مکه را در خواب هم نمی دید و مدینه را به هُبل می سپرد; بی غدیر, نام او چنین دل ها را نمی لرزاند; فریاد مکه تا دامنه ابوقبیس هم نمی پیچید.

اگر امروز چنین است که هزار رستم دستان در هر دسته از سپاه عاشورا است, همه پرورده دامن غدیرند, و تا منبر غدیر برپا است, جبرائیل را غمی از ناتمامی حجت بر عالمیان نیست.

ای غدیر! تو را خواندم و علی را خواستم, که تو بهین بهانه دل برای گریز از نامبُردِ معشوقی. هرگاه نام تو می آید, یاد او همه چیز را برهم می زند که تو آغشته ترین نام و آمیخته ترین جای با نام و یادِ اویی.

غدیرا! فریاد مرا و اهل زمانه مرا بشنو و با آن جانِ جانان بگو که روزگار درازی است که بر کویر زندگانی ما قطره ای نباریده است; بارانِ رحمتت را از ما دریغ مدار.

قرن ها است که آرزومند لحظه ای از روزهایی هستیم که دارالحکومة تو, حجله بخت آنها بود و با لب و دهانِ تو زیبایی را معاشقه می کردند. آن روزهای خوب, شب ها را به استقبال نمی رفتند تا لختی بیش تر کنار تو باشند و درازی تاریخ را تسخر زنند.

ای پناه مدینه, ولی نعمتِ کوفه, چراغ نجف! علی را که مکّی ترین آیه خدا است, تو شناساندی; ذوالفقارش را که خسته از خون های ناپاک بود, دست کشیدی و برق انداختی; نماز را قوام بخشیدی; پارسایی را نشانه دادی; محراب را که غرق در تارهای ناباوری و اندارس بود, روبیدی, و دلدادگی را به سردمزاجانِ بی حمیّت, چهره نمایاندی. کلید خیبر در دست تو بود, چاه های مدینه راه به تو داشتند, و چشمان تاریخ از حماسه تو, مدهوش افتاده است.

ای آخرین منزل وحی!

هیچ سال, دوبار ما را نمی نواختی. بر تنهایی ما رحم آورده ای؟ یا خود از گوشه نشینی به تعب افتاده ای؟ امسال تو را دوبار جشن می گیریم, گل می افشانیم و می در ساغر می اندازیم; باشد که با ما همراه تر از آن شوی که پیش تر بودی و بنیاد غم را سست تر از آن خواهی که جان ما را بفرساید و تولدت را شادمانی کردن, نتوانیم.

غدیرا! تو را تهنیت بگوییم یا خویش را؟ تو را که خویش را بر نام او زدی, یا خود را که نسب از او بردیم و حَسَب بدو باختیم, و به همین جرم نابخشودنی, زیر باران ظلم و ناجوانمردی, هر روز روح می فرساییم.

ای آن خُم که از تو باده ها مستند! دیروز تو را در گوشِ ما زمزمه کردند; امروز تولدت را جشن می گیریم, و فردا سندِ علی خواهان ـ هنگام پرس وجوی فرشتگان ـ در دادگاه محشری.

ای خرّم از روی تو گلزار عمر! چه دریاها که از تو گسترده اند, چه رودخانه ها که از تو جاری اند, و چه عشق های سوزان که شرمندگی از تو را تا آن سوی وصال, پاس خواهند داشت.

ای خدای غدیر! ما را که هواخواه دولت این روز بزرگیم, قطره ای از زلال او بنوشان.

ثبت شده توسط : م.ر فرزین

نظر شما



نمایش غیر عمومی

تمامي حقوق اين سايت متعلق به دانشکده صدا و سيما قم است.